|
فصل سوم: انواع صفات خدا
چنان كه گذشت، انسان ميتواند صفات خدا را به قدر توان خويش بشناسد.صفات خدا از جهات مختلفي به انواع واقسامي تقسيم ميشوند وما،تنها به برخي ازآنها اشاره ميكنيم.
1.صفات ثبوتي و سلبي ازتقسيمات صفات الهيف تقسيم به ثبوتي وسلبي است: صفات ثبوتي، آن دسته ازصفاتاند كه كمالي از كمالات خدا رابيان ميكنند و جنبه ثبوتي ووجودي دارند و نبود آنها گونهاي نقص محسوب ميگردد، مانند علم، قدرت، حيات و...اين نوع صفات، با واقعيت ثبوتي و كمالي خود، مايه جمال وزيبايي موصوفاند و هرگونه نقص وكاستي را ازاونفي ميكنند. به اين لحاظ، اين صفات را«صفات جماليه» نيز ميگويند. صفات سلبي، آن دسته ازصفاتاند كه نقص وكاستي-مانند جهل- را ازخدانفي ميكنند.ازآنجا كه نقص نوعي سلب كمال است، بنابراين، سلب سلب كمال خودبه نوعي به اثبات وكمال برميگردد؛ مثلاً جهل به معناي سلب علم است و سلب آن، اثبات علم است. هدف صفات سلبي، اين است كه نسبت نقص وكاستي را از خدا سلب كنندكه درنهايت آنچه ميماند، كمالات است. چون انسانها با نقص ومحدوديت بيشتر آشنايند، صفات سلبيه برايشان مفهومتر و روشنتر ازصفات كماليه است وآنها رابيشتر به تعالي خدا راه مينمايد. شمار صفات ثبوتي و سلبي برخي متكلمان، صفات ثبوتي وكمالي خدا را هشت صفت دانستهاند كه عبارتنداز: عالم، قادر، حي، سميع، بصير، مريد، متلكم وغني. دليل، آنان اين آيه قرآني است كه ميفرمايد: والملك علي ارجائها ويحمل عرش ربك فوقهم يومئذ ثمانيه. وفرشتگان دراطراف آسماناند وعرش پروردگارت را آن روز، هشت فرشته برسر خود برميدارند. همچنين آنان صفات سلبيه الهي را هفت صفت دانستهاند: جسم نيست،جوهر نيست، عرض نيست، مرئي نيست، درامكان نيست، حال درچيزي نيست و حد ندارد. اما چنان كه پيشتر بيان شد، صفات كمالي خدا را نميتوان به شماري خاص محدودكرد، زيرا او هركمالي را داراست.صفات سلبي نيزشمار خاصي ندارند، بلكه نسبت هرگونه نقصي وكاستي رابايد از خدا سلب كرد و اگرمتكلمان ازبرخي صفات ثبوتي وسلبي بيشتر يادميكنند، ازقبيل بيان مصداق ونمونه است.
2.صفات ذاتي و فعلي صفات ثبوتي خدا را ميتوان به صفات ذاتي و فعلي نيزتقسيم كرد: صفات ذاتي آن دسته از صفاتاند كه از ذات الهي انتزاع مييابند.اين صفات را بدان رو«ذاتي» ناميدهاند كه همواره با ذات الهياند و درانتزاع آنها نياز به تصور موجودات ديگر نيست و ذات همواره متصف به آنها است، مانند علم، قدرت و حيات. صفات فعلي خدا آن دسته از صفاتاند كه ازارتباط ذات الهي با مخلوقات انتزاع ميشوند، مانند صفت خالقيت كه از وابستگي وجودي مخلوقات به ذات الهي انتزاع ميگردند، يعني آن گاه كه خدا به صفت خالقيت متصف ميشود كه او ومخلوقات و رابطه وجودي ميان آنها را درنظر بگيريم. دراين صورت است كه صفت خالقيت انتزاع ميشود و ميگوييم خدا خالق موجودات است. همچنين است صفت رازقيت، كه چون خدا و مخلوقات را درنظر بگيريم و نشان دهيم كه خدا امكان حيات آنها را فراهم ميسازد، اين صفت انتزاع مييابد. به عبارت ديگر، تا از خدا، فعلي به نام خلقت و رزق صادر نشود، او را خالق و رازق بالفعل نميتوان خواند، هرچند بر خلقت و رزق قدرت ذاتي دارد. بدين سان، اگر خدا را بدون مخلوقات در نظر بگيريم، متصف به خالق و رازق بودن نميشود؛ ولي در كقابل براي انتزاع صفات ذاتي، نيازي به فرض مخلوقات و موجودي غير از خداوند نيست.
3. صفات نفسي و اضافي صفات نفسي، آن دسته از صفاتاند كه ذات الهي بدون لحاظ نسبت و اضافه به غير ذات، به آنها متصف ميشود؛ مانند حيات الهي كه نيازمند نسبتي خارج از ذات نيست؛ ولي صفت اضافي به لحاظ مفهومي، مشتمل بر نوعي اضافه به غير است؛ مانند علم و قدرت كه شمتمل بر اضافه و نسبت به شئ ديگر يعني «معلوم» و «مقدور» است. يعني علم به چيزي و قدرت بر چيزي تعلق مي گيرد و به طور مطلق به كار نميرود.
و اينك به توضيح صفات ثبوتي ذاتي خواهيم پرداخت. 4. صفات ثبوتي ذاتي 1. علم الهي از اوصاف ثبوتي و كمالي و ذاتي خداوند، علم است. خدا به ذات خود و به همه موجودات آگاه است؛ چنان كه قرآن ميفرمايد: و الله بكل شيءٍ عليم و خدا به هر چيز دانا است. علم از اموري است كه مفهوم آن روشن و بديهي است و نيازي به تعريف ندارد و ما با مصاديق آن كمابيش آشناييم؛ اما چنان كه پيشتر اشاره شد، اگربخواهيم يك صفت كمالي را به خدا نسبت دهيم، بايد آن را از نقص بزداييم ودربالاترين درجه كه مناسب مقام خداوند است براو اطلاق كنيم. مراتب علم خدا علم خدا را ميتوان به سه صورت تصوركرد: -علم به ذات -علم به موجودات ومخلوقات پيش از آفرينش آنها -علم به موجدات ومخلوقات پس از آفرينش آنها بدين سان، خدا هم به ذات خودعالم است وهم به موجودات ومخلوقات پيش از آفرينش وهم پس از آفرينش آنها.
1.علم خدا به ذات خود ما به اجمال ميدانيم كه خدا به ذات خودآگاه است. حتي ما آدميان نيز به ذات خودآگاهيم، پس خدا، كه خالق ما است، به طريق اولي به ذات خود علم و آگاهي دارد. دليلي كه براي علم ذاتي خدا آوردهاند اين است كه اولاً خدا از ماده و جسمانيت مبرا است، زيرا ممكن نيست كه واجبالوجود ماده ويا مادي باشد. لازمه مادي بودن، تركيب ودرنتيجه احتياج به اجزا است واگر خدا داراي اجزا ونيازمند باشد، ديگر واجبالوجود نيست. ثانياً هرموجود مجرد ازماده، به ذات خودعالم است، زيرا اونزد خود حاضر است و حضور ذات نزد خودهمانا علم به ذات است. درنتيجه، چون خدا مجرد وعاري ازماده و ماديات است، ذات الهي نزد او حضور دارد.
2.علم خدا به موجودات پيش از آفرينش آنها اين حقيقت، روشن وبديهي است كه آدمي پيش ازساختن چيزي، به آن علم و آگاهي دارد. حال وقتي انسان چنين است، به طريق اولي خدا نيزبه مخلوقات،پيش ازآفرينش آنها علم دارد وبراي اين حقيقت، دلايلي ذكر كردهاند: يك.علم به علت، ازآن نظر كه علت است، مستلزم علم به معلول است. منجمي را در نظر بگيريد كه به علت كسوف وخسوف علم دارد. علم به علت كسوف وخسوف مستلزم علم به معلول، يعني كسوف وخسوف است.بنابراين، موجودي كه به علت علم دارد،به معلول هم علم خواهد داشت وچون ذات خدا،علت همه موجودات است، علم او به ذات خود، درواقع علم به همه مخلوقات است وازآنجا كه خدا به ذات خود علم دارد، به تمامي موجودات علم دارد. دو.نظم وتدبير موجودات عالم گواهي ميدهد كه خدا ازپيش،به تمام اسرار وقوانين وپيچيدگيهاي آن علم داشته است. موجودي كه به اين قوانين وپيچيدگيهاي جاهل است، نميتواند چنين نظم شگفتانگيزي پديد آورد.قرآن كريم نيزبه اين دليل اشاره ميكند و ميفرمايد: الا يعلم من خلق وهو اللطيف الخبير. آيا كسي كه آفريده است نميداند؟ با اينكه او خود باريكبين آگاه است. اين آيه دلالت برآن داردكه خدايي كه مخلوقات را آفريده است، قبل ازخلقت به آنها علم داشته است. امام باقر نيزدراين باره ميفرمايد: كان الله ولا شيء غيره ولم يزل عالماً بما يكون فعلمه به قبل كونه، كعلمه به بعد كونه. خدا بود وچيزي غير از او وجود نداشت و او همواره به تمام موجودات عالم است. پس علم خداوند قبل ازخلقت موجودات مانند علم او به موجودات بعد از خلقت آنها است. اميرالمومنين علي نيزبه اين نوع علم اشاره ميفرمايد: علمه بها قبل ان يكونها كعلمه بعد تكوينها. علم خدا به مخلوقات قبل از آفرينش آنها مانند علم خدا به مخلوقات بعد ازآفرينش آنها است. بنابراين، هنگامي كه هيچ مخلوق ومعلومي وجود نداشت، خدا به آنها علم داشت. اين تعبير امام علي هم بر علم ذاتي خدا گواهي ميدهد و هم بر علم الهي به مخلوقات قبل از آفرينش آنها.
3.علم خدا به موجودات بعد ازآفرينش آنها خدا به همه مخلوقات علم دارد وبراي اين حقيقت دلايلي ذكر كردهاند كه به آنها اشاره ميكنيم: 1.همه موجودات، معلول خدايند ووجود عيني هرمعلولي نزد علتش حضوردارد واز آن غايب نيست، زيرامعلول چيزي جز وابستگي وتعلق به علت نيست. اگرمعلول نزدعلت خودحاضر نباشد، لازم ميآيد كه دروجود خود مستقل باشد وحال آنكه معلول درحقيقت چيزي جزوابستگي و تعلق به علت نيست. بنابراين، همه موجودات نزد خدا حاضرند وحقيقت علم چيزي جزحضور معلوم نزد عالم نيست. ازاين رو، خدا به همه موجودات علم دارد. اين برهان رابه گونه ديگري هم ميتوان بيان كرد: هرموجودي غيرازخداوند ممكن الوجود است و هرممكني به واجب الوجود وخداوند متكي است.بنابراين، خدا به هرممكني عالم است. اين ممكن اعم ازجزئي وكلي، جوهر و عرض، محسوس ومجرد، وجودذهني ووجود خارجي و...است. ازاين رو.هيچ موجودي ازدايره علم خدا خارج نيست. 2.دليل ديگر، نظم و اتقان درموجودات عالم است.اين دليل هم براي اثبات علم خدا به موجودات قبل از آفرينش به كارميآيد وهم براي علم خدا به موجودات بعدازآفرينش آنها. ناظمي كه موجود منظم را پديد ميآورد،بايد به تمام اجزا وكيفيات ودقايق آن آگاه باشد.حال كه خداتمامي موجودات عالم رادركمال اتقان واحكام آفريده است، به تمام اسرارآنها آگاه است وگرنه موجودي كه فاقد علم و آگاهي است، قادر به ايجاد چنين نظمي شگرف نخواهدبود.
قرآن كريم وعلم الهي قرآن مجيد بيان ميكند كه خداوند به همه موجودات آگاهي و علم دارد. دراين باب آيات فراواني وجود دارد كه به برخي از آنها نظر ميكنيم: والله بكل شيء عليم. وخدا به هرچيزي دانا است. وعنده مفتاح الغيب لا يعلمها الا هو ويعلم ما في البر والبحر وما تسقط من ورقه الا يعلمها ولا حبه في ظلمات الارض ولا رطب ولا يابس الا في كتاب مبين.
وكليدهاي غيب، تنها نزد او است. جز او كسي آن را نميداند وآنچه درخشكي ودريا است ميداند، وهيچ برگي فرو نميافتد مگراينكه آن را ميداند،وهيچ دانهاي درتاريكيهاي زمين وهيچتر وخشكي نيست مگراينكه دركتابي روشن ثبت است. قل ان تخفوا ما في صدوركم او تبدوه يعلمه الله ويعلم مافي السماوات وما في الارض. بگو: اگرآنچه رادرسينههاي شما است پنهان داريد يا آشكار كنيد، خدا آن را ميداند و آنچه را درآسمانها وزمين است، ميداند.
علم خدا از نگاه روايات روايات معصومين نيزنشان ميدهند كه خداوند به همه موجودات علم و آگاهي دارد. به عنوان نمونه اميرالمومنين علي درباره گستره علم الهي ميفرمايد: چيزي ازخدا مخفي وپنهان نيست. نه شمارقطرات فراوان آبها ونه ستارگان انبوه آسمان ونه ذرات خاك همراه گردبادها درهوا، ونه حركات مورچگان برسنگهاي سختف ونه استراحتگاه مورچگان ريز درشبهاي تار، خدا ازمكان ريزش برگ درختان وحركات مخفيانه چشمها آگاه است. درپايان بحث علم الهي،اين نكته شايسته ذكراست كه بينايي وشنوايي يا سميع وبصير بودن خدا به علم او برميگردد؛ زيرا معناي سميع وبصير بودن چيزي جزعلم به مسموعات ومبصرات نيست. بنابراين، وقتي ميگوييم خدا بينا است يعني به امور مرئي وديدني علم دارد و چون ميگوييم خدا شنوا است،يعني به آنچه شنيدني است علم دارد. توجه به علم بي پايان الهي تاثيرات شگرفي برزندگي انسان دارد، به عبارت ديگراگرانسان،ايمان داشته باشدكه درهرحالي خداوند به او علم حضوري دارذوهميشه درمحضرالهي است، به راحتي ازگناهان اجتناب ميورزدف با ميل وانگيزه بيشتري به كارهاي نيك اقدام ميكند، هيچ گاه احساس تنهايي وحيرت و سرگشتگي نميكند ودرمقابل مشكلات دنيا استقامت بيشتري ميورزد.
2.قدرت الهي ازصفات ذاتي وثبوتي خدا،« قدرت» ويكي ازنامهاي او«قادر» است. برخي متكلمان قدرت را چنين تعريف كردهاند: فاعلي كه كارخود را با اراده واختيار انجام ميدهد،ميگويند او دركار خود«قدرت» دارد. پس قدرت عبارت است از مبدئيت فاعل مختار براي كاري كه ممكن است ازاو سر بزند. قادربه اين معنا دربرابر فاعل مجبور وبه اصطلاح فاعل موجب است؛ مانند آتشي كه مبدا عمل است؛ اما عمل حرارت وسوزاندن ازسراختيار واراده ازآن صورت نميگيرد. برخي متكلمان نيز قدرت راچنين تعريف كردهاند: قدرت آن است كه اگر قادر بخواهد، فعل را انجام دهد واگرنخواهد انجام ندهد.
دلايل قدرت الهي بروجود صفت قدرت الهي دلايلي آوردهاند كه به برخي ازآنها اشاره ميكنيم: 1.اعطا كننده كمال، فاقد كمال نيست. ما ميبينيم كه برخي مخلوقات خداوند، ازجمله انسان، متصف به صفت قدرتند وازاين طريق ميتوانند مصنوعاتي پديد آورند،حال آنكه انسان باتمامي اوصافش مخلوق ومعلول خداي متعال است. بنابراين، خداوند خودبايد متصف به صفت قدرت باشد تا بتواند فدرت را درمخلوقات ايجادكند. امام علي نيزبه اين دليل اشاره كرده كه فرموده است: و قوه كل ضعيف. وخدا نيروي هرناتواني است. هرقدرت ونيرويي كه درمخلوقات مشاهده ميشود، ازاواست وقدرت درمخلوقات، برقدرت خدا دلالت ميكند. 2.اتقان ونظم شگفتانگيز مخلوقات ميتواند هم دليل علم باشد وهم دليل قدرت الهي؛ زيرا اگر خدا قدرت نداشت،نميتوانست چنين موجودات منظم شگفتانگيزي را با كيفيت وكميت بسياردقيق بيافريند. امام علي درسخنان خويش بدين حقيقت نيز اشارت برده است: فطر الخلائق بقدرته. خدا با قدرت خود مخلوقات را آفريد. المستشهد باياته علي قدرته. آيات و مخلوقات او شاهد ونشانه قدرت اويند.
عموميت قدرت خدا از آنچه درباره قدرت الهي گفتيم، برميآيد كه گستره قدرت الهي، عام و مطلق و نامحدود است. آيات قرآن نيز بر عموميت قدرت خداوند اشارت بردهاند، همانند آيهاي كه ميفرمايد: ان الله علي كل شيء قدير. خدا برهرچيزي توانا است. البته، روشن است كه قدرت خدا، به اموري تعلق ميگيرد كه امكان تحقق دارند. ازاين رو، آنچه ذاتاً ممتنع يا مستلزم امتناع ومحال است، متعلق قدرت نخواهد بود. چنين اموري در دايره شيء قرار نميگيرند تا متعلق قدرت الهي باشند. بنابراين امور محالي مانند آفرينش واجبالوجودي ديگر، قراردادن همه دنيا دريك تخم مرغ بدون بزرگ كردن آن يا كوچك كردن دنيا، آفرينش سنگي كه خدا نتواند آن را جابجا كند و...متعلق قدرت الهي قرار نميگيرند وعدم پيدايش اين امور به علت محدوديت قدرت الهي نميباشد. ازقديم متكلمان گفتهاند كه قدرت خدا به محالات ذاتي تعلق نميگيرد واين هيچ محدوديتي براي قدرت الهي پديد نميآورد؛ زيرا اين امور قابليت ايجاد ندارند. براي روشن شدن بحث به نمونه متعارف محال ذاتي اشاره ميكنيم: چند صنعتگر توانا وماهر را درنظر بگيريد.آنها توانايي ساخت خودرو خاصي را دارند. اگرقدري خاك و آب به اين صنعتگران بدهيم، آيا ميتوانند ازآن خودرو بسازند؟ هرگز.آنها درآنچه ممكن است، توانايند، يعني با وسايل وابزار مناسب ميتوانند خودرو بسازند. در واقع دراين مورد نميگوييم فاعل نميتواند بلكه ميگوييم چنين امري نشدني است. درمورد خداوند هم ميتوان گفت كه قدرت خدا به امورممكن وبه تعبيري به شيء تعلق ميگيرد و امورغيرممكن يا لاشيء متعلق قدرت قرار نميگيرند و اين به قابليت قابل برميگردد نه فاعليت فاعل. در روايت است كه مردي از امام علي(ع) پرسيد: آيا پرودگار تو ميتواند دنيا را درتخم مرغي جاي دهد بدون آنكه دنيا كوچك و تخم مرغ بزرگ شود؟ اما م درپاسخ فرمود: ان الله تبارك وتعالي لا ينسب الي العجز والذي سالتني لايكون. «خداوند به عجز وناتواني متصف نميگردد، بلكه آنچه تو گفتي موجود نميشود.» اما دراين روايت اشاره ميفرمايد كه امورناشدني ويا محال قابليت ايجادندارند واين امربه معناي ناتواني خداوند نيست.
3.حيات الهي ديگر از اوصاف الهي،حيات است.حقيقت حيات به ويژه حيات الهي براي آدمي روشن نيست، ولي مفهوم آن،روشن است.ازاين رو، تعريف آن نيز امري بسيارمشكل است. متكلماني كه حيات را تعريف نمودهاند، حقيقت آن راعيان و آشكار نساختهاند، بلكه لوازم آن را به بحث گذاشتهاند. از آن رو كه برخي مخلوقات خدا نيز ازحيات برخوردارند،نخست به توضيح وتبيين اين نوع حيات، ميپردازيم وسپس معناي حيات خداوند راباز مينماييم.
حیات مخلوقات هنگامی كه به مخلوقات نظر میكنیم، موجوداتی نظیر گیاهان، حیوانات وانسانها را دارای حیات مییابیم. ویژگی گیاهان،نمو، رشد،تغذیه وبه احتمال ادراك امورجزئی اسن. همه این ویژگیها را میتوان در رشد، نمو،ادراك ویا احساس خلاصه نمود. بنابراین، گیاهان به دلیل همین ویژگیها است كه دارای حیات نباتیاند. حیات حیوانات وانسانها ظهور بیشتری دارد. از نشانههای آن رشدف تغذیه،حركت، تولیدمثل، ادراك امورجزئی ودرانسانها ادراك اموركلی است. البته باید توجه كردكه این نشانهها از لوازم جدایی ناپذیر حیات نیستند، بلكه از لوازم حیات طبیعی وبه تعبیری حیوانی وانسانیاند واگر مجردات واشیای غیرمادی رابه حیات متصف كنیم، نباید آنها را به لوازم حیات موجودات طبیعی،نظیر رشد، تغذیه، حركت وتولیدمثل وصف كنیم. بنابراین، ویژگی مشترك حیات موجودات طبیعیف ادراك وفعالیت است. البته برخی موجودات متكامل از ادراك وفعالیت برتری برخوردارند. هرچه حیات درموجودی ضعیفتر باشدف این دو ویژگی هم ضعیفترند. ازاین رو، ادراك وفعالیت، برحسب درجه وجودی موجودات،كاسته یا افزوده میشود و به تعبیر اصطلاحی، این دومفهوم از مفاهیم تشكیكیاند كه مفهوم آنها واحد است،ولی درجات مصادیق آنها متفاوت. به طورخلاصه میتوان نشانههای حیات درگونههای موجودات طبیعی را«فعالیت» و«عالم بودن» دانست. حال اگر این دومفهوم را از نقص ومحدودیت پاك سازیمف آنچه برجای میماند، معنای حقیقی ولب وجان آنها است. از طرفی، چون پیشتر اثبات شد كه خدا دارای دوصفت علم وقدرت است و فعالیت و عالم بودن همسان علم وقدرت است، میتوانیم خدا را به صفت حیات متصف كنیم و هنگامی كه میگوییم، خدا حی است یعنی موجودی است كه هم قدرت انجام فعل را دارد و هم به ذات خود و موجودات دیگر،كه مخلوق اویند،عالم است. -بنابر قاعدهای فلسفی هرامرعرضی باید به امری ذاتی منتهی شود. ازآنجا كه حیات در موجودات امرعرضی است، یعنی گاهی وجود دارد و گاهی وجود ندارد، ازاین رو، بنابر قاعده فلسفی باید به حیاتی ختم شود كه ذاتی است و چون حیات تمام مخلوقات،ذاتی آنها نیست، باید به موجودی كه او را خدا مینامیم منتهی شویم كه حیات، ذاتی او است. پس خدا دارای حیاتی است كه مرگ به او راه ندارد. قرآن مجید نیز خدا را«حی لایموت» میخواند: وتوكل علی الحی الذی لایموت. وبر آن زندهای كه نمیمیرد توكل كن. توضیح: مادراشیای مختلف برخی كمالات واوصاف را مشاهده میكنیم كه ذاتی آنها نیستند. مثلاً آب را شور مییابیم. هنگامی كه به دقت بررسی میكنیم، درمییابیم كه شوری، ذاتی آب نیست، زیرا اگرشوری ذاتی آب بود،باید همواره آب شورباشد،درصورتی كه چنین نیست، پس شوری یك امرعرضی است. حال سوال این است كه شوری آب از كجا است. اگربگوییم،آب شوری خود را از شی دیگری گرفته است، سوال میكنیم كه آیا شوری آن، ذاتی است یا عرضی.اگربگوییم كه شوری آن نیزعرضی است، بازسوال میكنیم كه آن شی شوری خودرا از كجا گرفته است. دراین صورت چارهای نداریم كه به موجودی منتهی شویم كه شوریاش ذاتی است و آن نمك است.شوری نمك ذاتی است و آن را از شی دیگری اخذ نكرده است. اگراین حكم رادرحیات نیزجاری وساری بدانیم، چون حیات درموجودات عالم عرضی است،درنهایت باید به موجودی منتهی شویم كه حیات آن ذاتی است، یعنی حیات راازجایی اخذ نكرده است وموجودی كه حیات،ذاتی آن است، همان خدا است؛ وجودی كه خالق وآفریننده همه موجودات است و حیات خود را از جایی نگرفته است و او اعطاكننده حیات به موجودات دیگراست. بنابراین حیات ذاتی وحقیقی فقط از آن اوست و تعبیر«هو الحی» درقرآن اشاره به همین مطلب دارد. وصف قرآن و روایات ازحیات الهی قرآن مجید درآیات پرشماری،خدا رابا وصف حی یادكرده است: وتوكل علی الحی الذی لا یموت وسبح بحمده. وبرآن زندهای توكل كن كه نمیمیرد وبه ستایش او تسبیح گوی. الله لا اله الا هو الحی القیوم. خدا است كه معبودی جز او نیست،زنده وقیوم است.
4. خدا بینا و شنوا است. چنان كه دربحث علم الهی گذشت، خدا به همه چیز علم دارد و از آن رو كه به دیدنیها و شنیدنیها آگاه است،وهمه آنها نزد او حاضرند، او را سمیع وبصیر میخوانیم. بنابراین، صفت سمیع وبصیر،ازعلم خدا جدا نیستند؛ بلكه به همان صفت علم برمیگردند. البته بینایی وشنوایی درانسان نیازمند چشم و گوش و به تعبیری ابزار مادیاند وانسان به دلیل محدودیتی كه داردف نمیتواند بدون چشم و گوش به همه اموردیدنی و شنیدنی آگاه استف میتوان او را سمیع و بصیر دانست. ازاین رو، سمیع وبصیر بودن مستلزم عضو مادی نیست. چون خدا موجودی غیرمادی است و خالق همه موجودات است و همه موجودات ازجمله امور دیدنی و شنیدنی نزد اوحاضرند، میتوان او را به بصیر وسمیع بودن متصف كرد.
5.اراده الهی یكی دیگر ازصفات ثبوتی ذاتی خدا اراده است.قرآن دراین باره میفرماید: انما امره اذا اراد شیئاً ان یقول له كن فیكون. فرمان اوچنین است كه هرگاه چیزی را اراده كند، تنها به آن میگوید: «موجود باش!» آن نیز بی درنگ موجود میشود. حال این سوال مطرح است كه حقیقت اراده چیست؟ همه ما انسانها هنگامی كه به كارهای اختیاری میپردازیم،درباطن خود حالتی نفسانی مییابیم كه همان «اراده» است. ما اراده را به علم حضوری درك میكنیم، ولی چون بخواهیم آن رادرقالب مفاهیم ذهنی-یعنی علم حصولی-درآوردیم، با مشكلاتی مواجه میشویم وهر گروهی به نحوی، آن را معنا میكند: -گروهی اراده را اعتقاد به سودمندی فعل میدانند و كراهت را اعتقاد به ضرر فعل. درنقد این نظر مطرح شده است كه چه بسیار مواردی كه درآن اعتقاد به سودمندی وجود دارد،ولی انگیزه انجام عمل واراده حاصل نمیشود. -گروهی دیگر اراده را به شوق نفسانی معنا كردهاند كه به دنبال اعتقاد به سودمندی فعل حاصل میآید. درنقد این نظر مطرح شده است كه چه بسا مواردی كه اراده حاصل میود، ولی شوقی وجود ندارد؛ مانند هنگامی كه انسان برای معالجه بیماری، داروی تلخی را میخورد و گاهی شوق موكد وجود دارد، ولی اراده متحقق نیست، مانند افعال حرامی كه فرد متدین ازآن پرهیز میكند. -گروهی دیگر گفتهاند كه اراده، كیفیتی نفسانی است كه بین علم یقینی وفعل قراردارد و از آن به قصد و عزم نیزتعبیر شده است. آنچه برشمردیم برخی ازمعانی مختلفی است كه برای اراده مطرح كردهاند. به هرحال، طرح این معانی برای خدا روا نیست، زیرا اراده انسانی همراه محدودیت ونقص وصفات امكانی است. اگرما جنبههای نقص ومحدودیت را سلب كنیم، میتوانیم اراده را به خدا اطلاق كنیم. ازاین رو، متكلمان كوشیدهاند كه اراده متناسب با خدا را تعریف كنند كه به برخی ازآنها اشاره مینماییم: -اراده الهی به این معنا است كه خدا افعال خود را بدون اجبار و اكراه انجام میدهد، زیرا موجودی برتر از او وجود ندارد تا او را به عملی وادارد.این معنای اراده، همسان اختیار است. -اراده الهی به معنای علم خدا به نظام اصلح واحسن است. پذیرش این معنا درواقع انكار اراده خداوند است وحال آنكه فاعل با ارادهف كاملتر ازفاعل بی اراده است ودرنتیجه اراده، گونهای كمال است و خداوند باید به هركمالی متصف باشد.همچنین این معنا مخالف روایت ائمه اطهار است. امام صادق(ع) درپاسخ به این پرسش كه آیا علم و مشیت(یعنی اراده) خدا یكی است یا دومعنای متفاوت دارد، میفرماید: علم همان مشیت واراده نیست، زیرا تو میتوانی بگویی من فلان عمل را انجام میدهم اگرخدا بخواهد، ولی نمیگویی من آن را انجام میدهم اگر خدا بداند. -اراده الهی درمقام ذات به معنای ابتهاج ورضایت خدا به ذات خویش است و درمقام فعل رضایت الهی به فعل خوداست. -اراده الهی به معنای اعمال قدرت وحاكمیت است. نكته اساسی این است كه اراده مخلوقات باید از جنبه نقص ومحدودیت مبرا شود و آن گاه برخدا اطلاق گردد. اراده الهی رامیتوان به دو صورت درنظر گرفت: اراده تكوینی واراده تشریعی.اراده تكوینی ازرابطه خاص خدا با مخلوقات،سرچشمه میگیرد وچون خداوند امری را اراده كند، بالضروره تحقق مییابد، اما اراده تشریعی از رابطه خاص خدا با برخی افعال اختیاری انسان سرچشمه میگیرد كه امكان تخلف اراده از مراد وجود دارد. برای مثال، اگر خدا اراده كند كه موجود خاصی كه امكان تحقق دارد موجود شود، حتماً موجود میشود؛اما دراراده تشریعی، خدا اراده كرده است كه همه انسانها به راه مستقیم هدایت شوند. با این حال، برخی انسانها میتوانند ازاین امر تخلف كنند. شاید درباره تخلف از اراده تشریعی بتوانیم بگوییم كه آن نیز مطابق اراده الهی است؛ زیرا خدا انسان را مختار آفریده است.
6.حكمت یكی ازصفات خدا، حكمت است وازاین روف خداوند حكمیم وهمه افعال او حكیمانه است.
معانی حكمت حكمت به دومعنا به كارمیرود: معنای نخست حكمت آن است كه افعال فاعل درنهایت اتقان واستواری وكمال باشد وهیچ نقص وكاستی به فعل او راه نیابد.خداوند به این معنا حكیم است وهمه افعال او به نیكوترین وكاملترین شكل ممكن تحقق میپذیرد وازهرنقص وكاستی مبراست. برای این معنای حكمت دلایلی وجود دارد به شرح زیر: 1.مطالعه نظم واسرار خلقت:هنگامی كه ما درجهان خلقت واسرار ورموز آن دقیق میشویم، به روشنی درمییابیم كه این نظام به بهترین صورت ممكن وبه نحوی متقن و شایسته تحقق یافته است. برای نمونه، اگربه چشم انسان نظری بیفكنیم، مشاهده مینماییم كه خداوند آن را به نیكوترین شكل ممكن آفریده است. چشم، ابزاری بسیارحساس وظریف است. ازاین رو، خداوند برای حفظ آن تدابیری برنهاده و آن را درجای گود ومحكم و با حصارهای استخوانی محصور كرده است تا ازضربات احتمالی،ایمن بماند وهمچنینف روی آن سایبان وچتری مانند ابرو وپلك نهاده تا از ورود عرق پیشانی وذرات دیگر، جلوگیری كنند. برای جلوگیری از ورود غبار وذرات پراكنده درهوا نیز آن را با مژگانی مجهز نموده است. امام علی(ع) در روایتی، زندگی اسرارآمیز شب پره را دلیل برحكمت خدا دانسته است:من لطافت صنعته وعجائب حكمته ما ارنا من غوامض الحكمه فی هذه الخفافیش. اززیباییهای صنعت پروردگاری وشگفتیهای آفرینش او، همان اسرار پیچیده حكیمانه در آفریدن خفاشان است. 2.تناسب اثر با موثر: دلیل دیگر حكمت خداوند تناسب اثربا موثر است. اثرهر فاعلی، با موثرخویش باید متناسب باشد. اثرخداوند، كه كمال مطلق وپیراسته ازهرعیب ونقصی است، باید به بهترین شكل ممكن ودرغایت استواری واتقان باشد، یعنی نظامی بهترازاین نظام كنونی خلقت امكان تحقق نداشت والاخدایی كه نیكوترین خالق جهان وقادر وعالم مطلق وخیر محض است، آن را میآفرید.ازاین رو، هنگامی كه میگوییم خداوند حكیم است، به معنای آن است كه تمام مخلوقاتش درغایت اتقان واستواری خلق شدهاند. 3.نبودن علتی برنااستواری: علتهای نااستواری ونقص یك فعل،معمولاً به جهل ونادانی ویا عجز وناتوانی وعدم خیرخواهی مستند است و هیچ یك ازاین علتها درخداوند وجود ندارد، زیرا خدا، عالم، قادرمطلق وخیرمحض است.بنابراین معنا ندارد كه فعل هدا، نااستوار وناقص باشد. درنتیجه، او حكیم است. ثمره پذیرش این معنای حكمت، آن است كه نظام هستی باید بهترین نظام ممكن،یعنی نظام احسن باشد. قرآن دراین باره میفرماید: الذی احسن كل شیء خلقه. او خدایی است كه هرچیز را كه خلق كرد، نیكو خلق كرد. همچنین از مطالب گذشته روشن شد كه این معنای حكمت، ازصفات فعل خداوند محسوب میگردد نه ازصفات ذات. معنای دیگر حكمت، قبیح وبیهوده نبودن فعل فاعل است. براساس این معنا، هنگامی كه میگوییم:خداوند حكیم است، به این معنا است كه خداكار قبیح وزشت ولغو وعبث و بیهوده انجام نمیدهد.صفت حكمت به این معنا، یك صفت سلبی است. دلیل اثبات آن، چنین است: ایجاد افعال قبیح و یا لغو وبیهوده، ناشی از جهل یا ناتوانی فاعل ویا نیازمندی او است. چون خداوند ازهمه این نقصها پیراسته است.هیچ گاه عمل زشت و بیهوده انجام نمیدهد.درنتیجه، افعال او حكیمانه است. از تامل دراین معنای حكمت، روشن میشود كه صفت عدل، ازلوازم آن است. چون خدا حكیم است، هیچ كار قبیح وزشتی انجام نمیدهد وازسویی، ظلم، یكی ازنمونههای عمل زشت است. درنتیجه، خدا هیچ ظلمی انجام نمیدهد، یعنی همه اعمال خدا عادلانه است و میتوانیم صفت عدل را به خدا نسبت دهیم. قرآن دراین باره كه هیچ عمل ظالمانهای را نمیتوان به خدا نسبت داد،میفرماید: ولا یظلم ربك احداً. وپروردگارت به احدی ظلم نمیكند. حكمت به این معنا كه خدا كارقبیح وبیهوده انجام نمیدهد،اساس بسیاری ازبحثهای كلامی است.برای نمونه، متكلمان درعلم كلام مطرح میكنند كه حكمت الهی،اقتضا میكند كه خدا رسولانی را برای هدایت انسانها ارسال فرماید.خداوند، انسان رابرای هدفی آفریده است واین هدف، چیزی جز تكامل معنوی وروحی او نیست وچون انسان به تنهایی نمیتواند به این هدف نایل گردد، حكمت خدا اقتضا میكند كه پیامبرانی مبعوث شوندتا انسان درپرتو تربیت وتعلیم آنان به كمال واقعی خویش برسد. قرآن ارسال رسولان رابا صفت حكمت الهی مرتبط دانسته، میفرماید: رسلاً مبشرین ومنذرین لئلاً یكون للناس علی الله حجه بعدالرسل وكان الله عزیزاً حكیماً. پیامبرانی كه بشارت دهنده وبیم دهنده بودند، تا بعد ازاین پیامبران،حجتی برای مردم برخدا باقی نماند(وبرهمه اتمام حجت شود) وخداوند توانا و حكیم است. همچنین حكمت خدا اقتضا میكند كه مرگ پایان زندگی انسان نباشد؛ زیرا انسان، ظرفیت جاودانه زیستن را دارد. قرآن در این باره میفرماید: أفحسبتم أنما خلقناكم عبثاً و انكم إلینا لاترجعون آیا گمان كردهاید كه شما را بیهوده آفریدهایم و اینكه شما به سوی ما باز نمیگردید؟ بنابراین معنای حكمت، خدا هیچ گاه عمل بیهوده انجام نمیدهد و همه افعال خدا غایتمند است. خدا برای نیل موجودات به غایت مطلوب خود، همه لوازم و زمینههای مناسب را مهیا فرموده است. البته غایتمندی فعل انسان با فعل خداوند فرق دارد. انسان عمل را برای غایتی انجام میدهد تا نقص خود را برطرف و خود را متصف به كمالی سازد؛ ولی خدا كمال محض و عاری از هر نقص و ناتوانی است و از این رو غایت افعال او، رساندن مخلوقات به كمال مطلوب است، نه برطرف نمودن نقص از خود یا كسب كمال. در باب حكمت الهی، سوالاتی مطرح است؛ مثلاً اگر اراده حكیمانه بر جهان حاكم است، چرا برخی موجودات از كمال لازم برخوردار نیستند؟ چرا برخی از آنها به غایت مطلوب خود نمیرسند؟ چرا در عالم طبیعت تزاحم وجوددارد؟ چرا اصولاً رنج و درد در عالم وجود دارد؟ پاسخ این پرسشها در مبحث شرور و تا اندازهای در بحث معاد، مطرح خواهد شد.
7. عدل صفت عدل- كه از صفات خداوند است- در تفكر اسلامی، اهمیت ویژهای دارد، به گونهای كه به نظر امامیه عدل الهی از اصول دین و مذهب به شمار میرود؛ زیرا اساس بسیاری از عقاید امامیه را شكل می دهد. این صفت، پیوند نزدیكی با صفت حكمت الهی دارد؛ زیرا یكی از معانی حكیم بودن خدا آن است كه كاز زشت و قبیح انجام نمیدهد و چون ظلم یكی از كارهای قبیح است، خدا از آن پاك و منزه است. در نتیجه، همه اعمال خدا، متصف به صفت عدل میشود.
معنا و اقسام عدل مقصود از عدل، قرار دادن هرچیز و هركس در جای مناسب خود است. امام علی (ع) در روایتی عدل را چنین معنا میفرماید: العدل یضع الامور مواضعها عدالت، هر چیز را در جای خود مینشاند بنابراین معنا، خدا در جهان تكوین و تشریع هر چیز و هركس رادر جای بایسته و شایسته خود قرار داده است به گونهای كه حق هیچ كس تباه نمیگردد. دلیل اینكه خدا هیچگاه كار زشت و ظالمانه انجام نمیدهد و تمام افعال او، متصف به صفت عدل است، این است كه فاعلی كه به عمل زشت و ظالمانه دست می زند، یا از قبیح و زشتی آن آگاه نیست و یا به اعمال ظالمانه نیازمند است تا نیازی از نیازهای خود را برطرف سازد و یا صفات ناپسندی نظیر كینهتوزی، حسادت و احساس حقارت موجب چنین اعمال شدهاند. از آنجا كه هیچ یك از این عوامل را نمیتوان در ذات مقدس خداوند یافت و او كمال مطلق و عاری از هر نقص و كاستی است، خدا هیچ گاه عمل ظالمانه و زشت انجام نمی دهد. برای روشنی بیشتر، جای دارد به اقسام عدل الهی اشاره كنیم:
1. عدل تكوینی معنای عدل در نظام تكوین یا جهان خلقت آن است كه خدا در چنین نظامی به هر موجودی به اندازه شایستگی و قابلیت او نعمت داده است و به تعبیری خدا به اندازه ظرفیت و شایستگی هر شئ به او و جود وكمال اضافه كرده است و اجزای جهان در یك هماهنگی دقیق براساس قوانین ثابت باهم پیوند دارند، به گونهای كه نظم حاكم بر موجودات و كل نظام خلقت، گواه روشنی بر چنین عدلی است. در روایات نیز آمده است كه جهان بر عدالت استوار شده است كه این معنا به عدالت تكوینی اشاره دارد.
2. عدل تشریعی عدل تشریعی بدین معنا است كه تكالیفی كه خدا به وسیله پیامبران بر مردم نازل كرده است، بر پایه عدل و دادگری است؛ یعنی اولاً همه احكام لازم برای سعادت انسان را فرو فرستاده است و ثانیاً هیچ انسانی را بیش از توان و ظرفیتش مكلف نساخته است و به تعبیری، توان و قابلیت انسان را درنظر گرفته و به اندازه ظرفیت وجودیاش، احكام را مقرر ساخته است. قرآن در این باره میفرماید: لانكلف نفساً إلا وسعها و لدینا كتابٌ ینطق بالحق و هم لایظلمون ما هیچ كس را جز به اندازه تواناییاش تكلیف نمیكنیم و نزد ما كتابی است كه به حق سخن می گوید؛ و به آنان هیچ ستمی نمیشود.
3. عدل جزایی عدل جزایی، به این معناست كه خدا در روز قیامت میان افراد به عدل داوری می كند و حق كسی را تباه نمیكند؛ یعنی میان افراد نیكوكار و بدكار به یكسان داوری نمیكند و پاداش هركس را متناسب با اعمال او میدهدو همچنین، عدالت جزایی خدا اقتضا میكند كه افرادی كه به آنها تكلیفی ابلاغ نشده است، مجازات نشوند. قرآن در این باره میفرماید: نضع الموازین القسط لیوم القیامه فلاتظلم نفسٌ شیئاً ما ترازوهای عدل را در روز قیامت برپا میكنیم، پس به هیچ كس ستمی نمیشود. أم نجعل الذین امنو و عملوا الصالحت كالمفسدین فی الارض ام نجعل المتقین كالفجار. آیا كسانی كه ایمان آورده و كارهای شایسته انجام دادهاند همچون مفسدان در زمین قرار می دهیم،یا پرهیزگاران را همچون فجران؟! ما كنا معذبین حتی نبعث رسولاً. ما هرگز (قومی را) مجازات نخواهیم كردف مگر پیامبری مبعوث كرده باشیم (تا وظایفشان را بیان كند). البته اگر ثواب و عقاب اخروی را نتیجه تجسم اعمال دنیوی انسان بدانیم و در واقع پاداش و عقاب اخروی چیزی جز شهور واقعی عمل دنیوی نباشد و همچنین تجسم اعمال در آخرت، از قوانین و سنتهای عالم تكوین باشد، چنین عدلی در زمره عدل تكوینی قرار میگیرد. در باب عدل الهی نیز سوالاتی از این قبیل مطرح است: همه مابا حوادث ناخوشایندی از قبیل آفات، بلاها، طوفانها، زلزلهها، دردها، رنجها و جنگها مواجهیم، آیا اینها با عدالت الهی سازگارند؟ ما با مرگ كه بسیار رنجآور است، روبهروییم آیا مرگ با عدل الهی سازگاری دارد؟ نیز در جوامع انسانی با ظلم و تجاوز انسانهای ستمگر مواجهیم، آیا چنین اعمالی با عدالات سازگاری دارند؟ پاسخ این پرسشها در بحثهای شرور و معاد روشن خواهد شد. درباره صفات بههمین بحث بسنده میكنیم و از بازنمودن ان و تفصیل صفات ثبوتی فعلی و صفات سلبی، خودداری میورزیم؛ زیرا در بحثهای پیش به اجمال از آنها سخن گفتیم.
+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 11:43  توسط الیاس آل طه
|
|
|